جشن سیزدهم رجب
![]()
قهر طبيعت
چرخ گردون اندكي بر كام دل چرخيد و رفت
بعد از آن برگشت و بر افكـار ما خنديد و رفت
دست بي رحـم طبيعـت شد برون از آستين
همدم قهـر طبيعت شـد زميـن لرزيـد و رفت
پيـك بيـداد اجـل ناگـه در آمــد از كمين
مرد و زن را بهررفتن زين جهان سنجيد و رفت
هر كه را در خطّه زيـركـوه بـدي كاشانه اي
خانه و كاشانـه در يك دم زهـم پاشيد و رفت
گرد و طــوفان بلا بـر خاسـت از روي زمين
خاك مـاتـم بر رخ پيـرو جوان ساييـد و رفت
دوخت خيـاط زمـان بر قامـت ما جامـه اي
كز ازل دسـت قـدر ازبهــر ما ببـريـد و رفت
بود آبيز گل آويز هـم در اين سـودا شريك
كاندرين سوداگري نقصـان فـراوان ديد و رفت
در بهار يك هـزار و سيصـد و هفتاد و شش
بوستان اين دهستان چون خزان گرديـدو رفت
سـوم مـاه محــــرم بيستــم ارديبهشت
ظهر شرعي بود كه آبيز هم به خود لرزيد ورفت
نعـره اللـه و اكبـر شـــد برون از مرد و زن
نالـه وا حسـرتـا در آسمـان پيچيــد و رفت
گوئيا در خطـه زيـركـوه قيـامت گشتـه بود
هر كس احوال كسي را از كسي پرسيـد و رفت
خواهري بهـر بـرادر زيـن طـرف بر آن طرف
دست غم بر سر زد و دل واپسين گرديد و رفت
مادري بهــر نجات كـودك يـك ماهـه اش
چون درون خانه شددر خاك و خون غلطيد ورفت
مردي آمـد از برون با ياد فـرزنـدان خويش
در درون همراه فرزنـدان خـود گـرديـد و رفت
پير مـردي بـا دو فـرزنـد اناس و همسـرش
زير سقـف خانـه در يـك جايگـه خوابيد و رفت
مؤمنـي بهــر عبـادت پاي در مسجـد نهاد
در جـوار خـانـه ي مـولاش آراميــــد ورفت
نوجواني مهـر خواهـر را بـدل چون داشتـي
در بغل بگرفـت و همراهـش بخود پيچيد و رفت
ديگري بعد از حيـات باب و مـام و خواهرش
مانـده تنهــا روي آوار زار مــي نـاليـد و رفت
گر چه ديـر امدادگـر بهـر نجـات آمـد ولي
داخل ويرانـه هـاي بي نشـان چـرخيـد و رفت
شب شد و بهر جسـد ها در خيابان جـا نبود
در سـر شب مـاه بـر اجسـاد مـي تابيـد و رفت
اندر آن تاريكـي شـب گريـه ها آهستـه بود
در عوض هر دم زمين چـون شير مي غريد و رفت
روز ديگر خاك قبرستـان دهـن وا كـرده بود
يكصـد و هشتـاد تـن را همزمـان بلعيـد و رفت
وه چه صورت ها كه پنهان گشت اندر زير خاك
وه چه قامت ها كه خاك از چشم ها پوشيد و رفت
صبر و طاقت را نگر مـردي به دست خويشتن
چار تـن فرزنـد خـود را در كفـن پيچيـد و رفت
مادري با دسـت خـونيــن آستيـن بالا زدي
بهر غسل دختــرش آمـاده مـي گرديـد و رفت
شوهري قبري كه خودبا دست لرزان كنده بود
همسر و همـراز خود را انـدر آن مي ديـد و رفت
پيش از اين راضـي نبود تا خـار بر پايش خلد
حاليا سنـگ لحـد بـر قبـر او مـي چيـد و رفت
كي تـوان آن صحنــه و آن روز را از يـاد برد
كي تـوان يـاد عـزيـزان را ز دل ببـريـد و رفت
كي تـوان تا با قلـم آن صحنـه را انشـا نمـود
يا فقــط رنـگ مـركـب بـر ورق ماليــد و رفت
كي توان آن گريـه هاي مـادران را گـوش داد
كي توان آن رنگ وروي كـودكـان راديـد و رفت
كي تـوان قـد كمـان مــرد و زنها را نهفت
كي توانــي نالـه هـر نوجـوان بشنيـد و رفت
كي توان يـك روز را با شـادمانـي شـام كرد
كي توان آسوده يك شـب تا سحرخوابيد ورفت
دوستـان رفتنـد و ما مانديـم بهـر امتحـان
هر كه پا بنهاد در ايـن لا مكـان رنجيـد و رفت
رهبــر فـرزانـــه مـا بـا پيـــام تسليت
مرحمي بر زخـم جـان اين و آن مـاليـد و رفت
خود رئيس جمهور پا در خطّـه زيركـوه نهاد
جان و دل راروشني بخشيد چون خورشيد ورفت
حال از آن روز و ساعـت بگـذرد يك اربعين
مشكـل ما انـدكـي نـزديكتـر گـرديـد و رفت
در ميان خالي دگر جاي عزيزان اسـت و بس
ورنه شـام تـار نزديـك سحـر گـرديـد و رفت
بود خود عبد الحسـن گر شاهـد اين ماجرا
واقعيّـت را از اين و هـم از آن پـرسيـد و رفت
اينقـدر دانـم كه از مـال و جمـال زندگـي
خويش را با چادري انـدر بيـابـان ديـد و رفت
************
********
سالگرد زلزله 76
اينجاست آنجا كه كبوتر خانه اي داشت بلبل ميان گلستـان كاشانـه اي داشت
قمري از اين شاخه به آن شاخه پريدي شبهـا كنـار بلبــلان مـي آرميــدي
گه آن غزل مي خواند گاهـي اين ترانه بلبل ز رخســار گـل و او از زمــانـه
ناگه صــداي تنـد بـادي را شنيـدند يكباره جا خوردند و از وحشت پريـدند
باد حـوادث خانـه را زيـر و زبـر كرد جمع كبوتـر ها همه بي بال و پــر كرد
مرغـان همـه بـار دگـر ماتـم گرفتند از بهـر كـاري همه را با هـــم گرفتند
با همّت و همبستگـي امــداد كردند آن خانــه را بـار دگـر آبـــاد كردند
چيزي كه از اين داستان ما را بياد است افسانه اي از بلبل و بــاغ عمــاد است
شمــع شبستـان ادب افسـانـه دارد اينجا بـراي سـوختـن پـروانــه دارد
اينجـا هنـوز افسـانه از كاشـانه دارد افسـانـه اي از خانه و غم خـانـه دارد
اينجا كشـاورزان ز ميـدان سوي خانه دست قضا كـردي يكايــك را نشـانه
اينجا زني انـدر تنــور داغ نان داشت طفلش بتوي كوچه فرياد و فغان داشت
اينجا معلــم ره بسـوي خانــه دارد از بهر شاگـردان خـود افسـانـه دارد
اينجا جواني صـوت خواهـر را شنيدي دنبـال او رفتـي ولـي او را نــديـدي
خواهر ز هجـران بـرادر بيقـرار است مـادر بـراي ديـدن بيمــار زار اسـت
اينجاست آنجايي كه طفل شيـر خواره بر صـورت مـادر همــي كـردي نظاره
پستان مادر در دهـان و مي مكيـدي از ذوق ناخن بر سـر و رويش كشيدي
مادر به دست كوچـك او بوسـه مي زد او شير مي خورد و نفس آسوده مي زد
ناگه صدايي شد بلنـد از تـوي خـانه شد خانه ويران واژگـون شـد آشيانه
ديگر كبوتــر ها سفـر آغـاز كـردند زيـن بـام بر بـام دگـر پـرواز كردند
زينجا پرستــوهاي بي پر پر كشيدند زين خانه در كاشانـه ي ديگر خزيدند
اينجاست آن جائيكه صد ها لاله رفتند بهر هميشه چشم از اين غمخانه بستند
تا چشـم وا كـردم نديـدم آشنـايـي نه مـادر و نه كــودك و نـه روستايي
نه بلبل و نه قمــري و نـه مرغـزاري چيـزي كه پيـدا بود گـردي و غبـاري
اينجا دل اطفـال هر دم لـرزه مي زد هر دم زمين منطقـه پس لرزه مـي زد
اينجا بـرادر بـي بـرادر مانـده اينجا داغ پسـر بر قلـب مـادر مانـده اينجا
خواهـر در اينجـا بي برادر مانده آري كودك بـدون باب و مـادر مانـده آري
قدّ پـدر گرديـده اينجـا لام الـف لام مـادر بـدون يـار و يـاور مانـده تنها
اينجاست آنجائيكه بر ما خانه ساختند مخـروبه تر از خانـه ويــرانه ساختند
اينجا دوباره مـرد و زن را خـانه دادند خانـه نگـو مظلــوم را غمخانـه دادند
اين خانـه را در نقطـه بيگـانـه دادند باري گــران بر روي دوش مـا نهـادند
والله با ايـن خانـه مـا را خـوار كردند وام چهـارده سـالـه بر مـا بـار كردند
چشم اميد مـا هميشـه هسـت بر راه اميـــد مـا باشـد خــدا اللّـه اللّـه
اينجا بود عبد الحسـن يك روستـايي از دست دادم قوم و خويش و دوستاني
************
********
در باره زلزله 76
جانا بيـا سخـن ز زميــن و زمـان بگو از چار باب و گنبد و هفت آسمان بگو
از چرخ كج مدار كه هـر گـونه حيله اي دارد بـراي سلسلــه خـاكيـان بگو
گه مي رود به كـام دل و گـه خطـا كند گه مي رود نشانـه دل ايـن و آن بگو
گه مي نهـد به فـرق تـو تاج كـلانتري گه مي كشد ز تخـت ترا بيگمـان بگو
ازحركت زمين بگودرسـال هفت و شش از لرزه اي كه كرد زميـن ناگهـان بگو
از توده هـاي لاخ كه ماننـد سيــل آب بر دامـن جبل شـده بـودي روان بگو
وز سنگلاخها كه چو پشـم كمــان شده خاكـش بلنـد بـود سـوي آسمان بگو
از بـوستـان منطقـه زيـركــوه كـه شد فصـل بهـار همچـو زمـان خـزان بگو
از خانه هــاي مـردم محـروم زيركــوه كز لرزه زميـن همـه شد بي نشان بگو
از سقـف خوابگـاه جـــوانـان مـدرسه كه افتاد روي جسـم گروهي جوان بگو
از غنچـه هاي گلشــن گلخـانـه عمـاد وز نـوگـلان پـر پـر آن گلستـان بگو
ازكودكي كه مانـده سه روزانـدرون خاك بعد از سه روزباز به تن داشت جان بگو
از رنـگ وروي كـــودك بي مـادر و پدر كاو مانده بود بي كـس وبي آشيان بگو
از دختريكه قطع نخاع گشت ودر گذشت ازمادريكـه مانده بجا نيمـه جـان بگو
از گريـه هاي تازه جــوان در غـم پـدر ازنالـه هـاي دختـر بـي خانمـان بگو
قـد پــدر زداغ پســر لام الـف شـدي مادر زمـرگ دختـر خود نـاتـوان بگو
با اين همــه خـرابي و كشتـار مردو زن از چشمهـاي خيـره مـا خاكيـان بگو
گويـي زبعــد زلـزلــه آزاد گشتـه ايم تا هر كه هـر چه كـرد بود در امان بگو
عبد الحسـن بيـاد خـدا باش روز و شب كـو خالـق زميـن بـود و آسمـان بگو
اي بنــده خــدا بـه خــداوند لايـزال ما مانـده ايـم تا بدهيـم امتحـان بگو
رفتنـد دوستـان و بجـا مـانــده ايم ما از بهـر آزمايـش خـود در جهـان بگو
جـا دارد ار كـه بـر سـر مـا آسمان تپد از جـرم ناسپاسـي مـا عـاصيـان بگو
************
*******
مرحوم استاد غلامحسن عبداله زاده
روحش شاد
![]()
سرود راهنمایی شهید دادی به مناسبت هفته معلم سال ۱۳۷۶
در محل اداره آموزش وپرورش زیرکوه به ریاست آقای دانشفر
برادر عابدینی دبیر فعلی ودانش آموز این گروه
آدرس ویدئو:
خوشم كه شعر سرايم من از براي معلم سلام بـر دل پر مهـر و باصفـاي معلم
در ايـن ســروده ناقـابلـم نمي گنجد كه بازگو كنم يك مطلب از عطاي معلم
محبّـت و زحماتـش نمــي رود ازيـاد چو در كرانه قلب مـن است جاي معلم
به احتـرام معلـم هميشـه مي بـوسم كتاب را كـه بـــود يـار بـاوفـاي معلم
مـرا زظلمـت نابخــردي بــدر آورد سزا بـود كه نهـم سـر بجـاي پاي معلم
هنــوز درس الفبـــاي او بيــاد آرم بگـوش مي رســدم باز آن صداي معلم
هنوز ديكته ي او در دلـم نهفتــه بود هميشـه بـود بانشـاي مـن نگـاه معلم
چو مي رود در مسجد نظـاره گر باشم كـه بـر دم در او هسـت رد پـاي معلم
نشستـه بهـر قـرائـت مقابـل قـرآن بگـوش دل شنـوم صـوت دلرباي معلم
هنـوز وقـت نمـازش بخـاطـرم باشد از آن قعـــود تميـز و قيـامهـاي معلم
هنـوز ياد من آيـد زخنـده رويـي او چقـدرپاك و لطيف است گفته هاي معلم
چراغ راه هـدايـت بـود مسلمـان را اگـر كــلام حقيقـت رسـد زنـاي معلم
زافتخار معلم هميـن بـس است او را كـه مرتضـاي شهيد است رهنماي معلم
هنـوز هـم بـه ســراغ معلمـم آري كه او غنـي و منم در مثـل گـداي معلم
مگوكه وقت گذشته كه چون ابوريحان روا بـود كه دهم جان به پيش پاي معلم
هميشه مي كنـد عبدالحسـن دعا اما مگـر جزاي معلـم دهــد خـداي معلم
1381 خورشيدي
************
********
هفته معلم بر فرهیختگان علم ومعرفت مبارکباد