عکس










امسال اکثرقریب به اتفاق مجالس عروسی آبیز مصادف شده با فوت یکی از اهالی ، پنجشنبه شب گذشته آقای محمدرضا علی اکبری مراسم ازدواجش را درحالی برگزارمی کرد که مصادف بود با دومین روزدر گذشت مسن ترین فرد آبیز که درسن 120سالگی فوت نمود. نکته جالب این بود که مراسم تعزیت در جوار آشپزخانه ای واقع شده بود که برای دوجلسه طبخ غذا می نمود ومن شاهد بودم در هنگام حمل غذای داماد یکی از بستگان درجه یک متوفی وانتش را در اختیار بستگان داماد قرادرداد. این احترام گذشتنها از دوطرف (بستگان داماد ومتوفی ) انجام می گرفت چرا که لحظات پایانی حدود یکصد ماشین داماد را تا سرقنات همراهی کرده وهنگامی که ازجوار قبرستان عبور میکردند برای شادی روح آن مرحوم وسایر رفتگان فاتحه ای نثار نمودند. این مراسم در میدان والیبال مدرسه قدیمی که آقا داماد درآن تحصیل نموده بود تا ساعت 2 نیمه شب ادامه یافت . من هم برای خوشبختی و عاقبت بخیری این زوج جوان وغفران ورحمت الهی را برای متوفی مرحم محمد صالی از درگاه احدیت آرزومنم




ضمن تقدیر وتشکر از خیر محترم کار ساخت وساز مسجد جامع آبیز رو به اتمام است انشاء ا... بزودی شاهد افتتاح وبهره برداری از آن خواهیم بود
شنیدم زاهدی می گفت که من از نار می ترسم
مـن مسکین ز پــول و درهـم و دینار می ترسم
زتیر و تیـغ دشمن نیست پروایـی مــرا لیکن
مــن از زخــم زبان یــار ناهمـــوار می ترسم
اگر فــردی ســر کوچه بد و نیــک مرا گوید
مـن از آن فرد خامـــوش پس دیــوار می ترسم
کسی کو بد زبان باشــد بــود این خُلق او امّا
مـن از شیریــن زبانــی زن مکــــار می ترسم
اگر که کودکــی گردو کَنــد از باغ این و آن
از آن شیری که خورد این طفل بـی آزار می ترسم
جوانی گــر که غارت می کنـد مال مسلمان را
از آن نانیکـه خـورد بابای ایــن بیکـار می ترسم
نظر بـر بوستـان بنما بگــو بهر چه خشکیده
من از آبیکه خــورده ریشــه اشجـار می ترسم
اگر آب از قنات کم یا زیاد آیــد بــود تقدیر
زخـار ساعــت دسـت فــلان سـالار می ترسم
پیاز زعفران بنگــر چه غــوغایی بپـا کرده
که من از گــرمـی و این رونـــق بازار می ترسم
اگر هر کیلویی باشد دو صد تومان کم است اما
مـن از خاکـــی که با او رفــت در بازار می ترسم
عیار زعفران پنجاه در صــد از چـه کم گشته
زمــان بستــن از پاشــاندن ســـربار می ترسم
اگر نرخ و نوا هــر روز و هــر ساعت رود بالا
خـود از رأس الامـانــه گفتــن تجـــار می ترسم
از آن ترسم که روزی قهــر یزدانی فـرا گیرد
کـه از قهـــر خــــدای قــادر قهــار می ترسم
اگر دستـی در آیــد زاستیـن قهـــر یزدانی
مـن از بـاد تکــان او در ایــــن بـازار می ترسم
اگر عبدالحسن بـار سفـر بنـدی از ایـن دنیا
مـن از بـار گنـاه خــویشتن زینهـــار می ترسم
خرداد ۱۳۷۴
شعر از :استادغلامحسن عبداله زاده