شعر

ابر تندی درهواپیچیده وطوفان شده ـ/          اسمان گشته بخیل وابربی باران شده 

می رسد زعرش خدابر بندگانش مایٔده   /   پس چرا جمعی شدن ستاروجمعی هایده

اینک ایمان سست گشته اهرمن خندان شده   /    بچه بیچاره درگهواره سرگردان شده

مرتضی گردیده کورش ایده دوران شده   /   شرم رفته ازمیان اماحیاحیران شده

آیا سرما به هلوهای آبیز هم آسیب رسانده  

خاطراتی از آبیز

     می خواهم کمی شمارابه گذشته ببرم بزرگتر ها شایدمطالبی راکه می خواهم بیان کنم  بخاطر داشته باشند اما خیلی ها بویژه کوچکترها چون در اون دروان نبودن براشون تازگی خواهد داشت پس سوار بر مرکب زمان شده تا در گذشته های نه چندان دور آبیز سیر وسفری داشته باشیم . اون قدیم ها آدمایی بودن که خیلی صاف وساده در کنار هم زندگی می کردن یعنی هیچوقت بغض وکینه از کسی در دلشان راه نمی دادن .اونا به بزرگتر ها احترام می گذاشتند واز مدیران وروسای وقت حساب می برند برای سادات وآخوندها احترام زیادی قائل می شدند چرا که اونا هم متقابلاً در خدمت مردم بودند یعنی مراسمات شادی وعزایشان رابه نحو احسن برگزار می نمودند اگر مواد غذایی وخوراکی داشتند قدری ازان را به دیگران هدیه می دادند . صفا وصمیمیت به قدری بود که اگر سفره شان را پهن می کردند واتفاقاً نان درون آن نبود فوراًبه خانه همسایشان رفته واگر حتی همسایه نبود مقداری نان درسفره شان می گذاشتند وقسمتی را برمی داشتندهیچ وقت هم کسی به کسی اعتراضی نمی کرد اگر برای همسایه اتفاقی می افتاد که نمی توانست محصولات کشاورزی اش را جمع آوری کند همسایه این کار را انجام می داد حتی قبل از اینکه محصول خودش را جمع آوری کند به سراغ محصولات همسایه اش که دچار مشکل بود می رفت عامه مردم از ایمان بالایی بر خوردار بودند اونا از خدا همان قدر می خواستند که غذایی برای زنده ماندن وپوشاکی برای پوشش بدن ورواندازی برای زمستان داشته باشند خدا هم بواسطه این صفا وصمیمیت آنها را دوست می داشت واگر درخت میوه ای داشته ویا زمین زراعتی ، آنقدر محصول به آنها می داد که گاهی به شکرانه آن گاو وگوسفند قربانی می کردند مراسمات عزاداری ایام محرم را بقدری مهم می دانستند که گاهی شور حسینی بیهوششان می کرد .ساختن عمارتهای زیبا وتجملات زندگی برایشان معنی ومفهومی نداشت وقتی برای اولین بار دوچرخه ای وارد آبیز شد همه آنرا به نام اسب آهنی نامیدند .اون زمانها چراغهای نفتی نبود بلکه چراغهای پی سوز ی بود ودیگدانهایی که خانه ها را با زبانه های آتش روشن وبا حرارتشان گرم نگه داشته وبه وسیله آن پخت وپز وآشپزی انجام می داده اند . اتاق خوابها به سبک امروزی نبود وهمه افراد خانه زیر یک سقف می خوابیدند . تابستانها برای فرار از گرما وخوابیدن به پشت بام رفته وزمستانها به زیرکرسی پناه می بردند . اما با همه این اوصاف هرگز بیمار نمی شدند چرا که اعصاب راحتی داشتند وهرگز غصه فردا چه کنم را نمی خوردند چون ایمان قوی داشتند ومی گفتند خدا روزی رسانه........(ادامه دارد)