مكافات عمل
مـن مسکین ز پــول و درهـم و دینار می ترسم
زتیر و تیـغ دشمن نیست پروایـی مــرا لیکن
مــن از زخــم زبان یــار ناهمـــوار می ترسم
اگر فــردی ســر کوچه بد و نیــک مرا گوید
مـن از آن فرد خامـــوش پس دیــوار می ترسم
کسی کو بد زبان باشــد بــود این خُلق او امّا
مـن از شیریــن زبانــی زن مکــــار می ترسم
اگر که کودکــی گردو کَنــد از باغ این و آن
از آن شیری که خورد این طفل بـی آزار می ترسم
جوانی گــر که غارت می کنـد مال مسلمان را
از آن نانیکـه خـورد بابای ایــن بیکـار می ترسم
نظر بـر بوستـان بنما بگــو بهر چه خشکیده
من از آبیکه خــورده ریشــه اشجـار می ترسم
اگر آب از قنات کم یا زیاد آیــد بــود تقدیر
زخـار ساعــت دسـت فــلان سـالار می ترسم
پیاز زعفران بنگــر چه غــوغایی بپـا کرده
که من از گــرمـی و این رونـــق بازار می ترسم
اگر هر کیلویی باشد دو صد تومان کم است اما
مـن از خاکـــی که با او رفــت در بازار می ترسم
عیار زعفران پنجاه در صــد از چـه کم گشته
زمــان بستــن از پاشــاندن ســـربار می ترسم
اگر نرخ و نوا هــر روز و هــر ساعت رود بالا
خـود از رأس الامـانــه گفتــن تجـــار می ترسم
از آن ترسم که روزی قهــر یزدانی فـرا گیرد
کـه از قهـــر خــــدای قــادر قهــار می ترسم
اگر دستـی در آیــد زاستیـن قهـــر یزدانی
مـن از بـاد تکــان او در ایــــن بـازار می ترسم
اگر عبدالحسن بـار سفـر بنـدی از ایـن دنیا
مـن از بـار گنـاه خــویشتن زینهـــار می ترسم
خرداد 1374
دنياي بي وفا
دلا نگـر چـه ز دنيـاي بـي وفـا ديـدم به هر ديار كه رفتـم از او جفـا ديدم
به هر ديار و به هر شهـر و روستا رفتـم هزار فتنــه چو غوغاي كربـلا ديدم
به هر كه مي نگـرم فكر زندگاني خويش به هر كجا گذرم جنگ و ماجـرا ديدم
تمام خلق به نحـوي دچار جنگ و جدل حسد به ديـده و دل كبـر برملا ديدم
تمـام روي زميـن را گرفتـه كفـر فـرا ستـم بحـق يتيمــان بينــوا ديدم
يكي گرفتـه بكف دشنه اي برنـده و تيز زبهـر ريختـن خــون آشنـا ديدم
براي كشتن بيچاره حـربه اي در دست چو چـوب دست يزيد سگ دغا ديدم
يكي به غارت مال صغيــر خسته جگر دو چشم بسته به هرمنزل وسرا ديدم
غرض چه گويم ازين گفتگو كه در دنيـا هر آنچه بينم و ديدم همـه بلا ديدم
شبي بخانه نشستم دمي بخـواب شدم نگر كـه باز در آن خوابگه چها ديدم
درون خـواب به رؤيا بچشم روشن خود بسمت مزرعه اي يار خـوش ادا ديدم
سـلام كــرد و جواب سـلام را گفتـم ولي زطرز سخـن حال او تبـاه ديدم
سخن زعشـق گشودم چنين جوابم داد كه يار غير تو ديگر كسـي كجا ديدم
اشاره كرد و مـرا وعده اي به خلوت داد چه خلوتي كه تمامش سرو صدا ديدم
روان به بارگـه او به صــد اميـد شـدم گمـان نما كه همـه مار و اژدها ديدم
قـدم بـه باغ نهـادم كـه لالـه زارستي تمام هرزه گيـه بود ،گل كجا ديـدم
به خانه رفتمُ گفتم كه خلوت است اينجا زسقف خانه صداي بـرو ميـا ديـدم
چو خواستم بنهم سـر به بستـر خوابش گذشته از سر و سينـه هزار پا ديدم
از او گله بنمـودم كه كيسـت در بزمـت كه باغُ خانهُ خلوت همـه صـداديدم
چنين جواب به مـن داد كين مرا معشوق بگفت غير تو ديگر كسـي كجا ديدم
تغيـري بنمــودم كه كيسـت در خـانه از او بگـريـه جـواب شما شما ديدم
تبسمـي بنمـــودم ازاو شــدم پنهـان چنين خيال نمـودم كه اشتباه ديـدم
زخـواب جستـم و شكـر خداي را گفتم كه اين حكايت محزون بخوابگاه ديدم
سخن چو گفته شد عبد الحسن ازين دنيا گـواه كـردم و در روز روشنـا ديـدم
هر آنچه گفت همه بود در جهـان موجود هر آنچه كـرد سـزاوار بُد و بجا ديدم
1335 خورشيدي
************
********
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



در نظربازی ما بیخبران حیرانند من چنینم که نمودم؛ دگر ایشان دانند