سخن از روستـا گفتــي براتپـور شكايتهـا نمـودي جـور و واجـور
كه مشكل هست در روستا فراوان ز امكانـــات راه و پختــن نــان
بلي در روستا مشكـل زيـاد است ولـي مـارا دگـر چيـزي بياد است
اگر چه كوچـه هايش پر گـل آيه كـه در او رفـت و آمـد مشكل آيه
گل خوشبــوي از اين گل برويـد گلـي كـز گـل نمي رويـد نبويـد
درون خانه گـر كاسـك و كمـايه بـراي كـــرم معــده كيميـايـه
يكي گر ميخورد مـرغ و فسنجان كمـا دارد يكـي در سفــره با نان
يكـي آمــوزگــار كــودكـانـه يكـي هـم گـاوهـا را مـي چـرانه
بــرادر رمــز همكــاري همينـه اســاس كــار در دنيـــا چنينه
يكـي درد و يكـي درمـان پسنده يكـي ديـن و يكي ايمـان پسنده
يكـي در فكـر نانـي پـاك باشـه يكـي در فكـر آب و خـاك باشـه
براتپــور كـار فيلـم ظالـم آبـاد رهـا بنمـا بـرو ســـوي سنابـاد
بـرو انـدر خـراسـان و سفـر كن بــرو اهـل خـرد را بـاخبـر كـن
ازو ديـدار خــود را مختصـر كـن بـرو زودي بـرو زودي سفــر كـن
سمند خويشتـن را تنـد تـر كـن دو منزل را به يك منـزل سفـر كن
شبانگـه گـر رسيـدي در خراسان اگر چه نيست كاري سهل و آسـان
بــرو اول دلــت را شستشـو ده پس آنگه دست و صورت را وضو ده
شـب انـدر بارگـاه كبـريـا بـاش بــرو در خدمـت شـاه رضـا بـاش
در آنجـا رو بـدر گـاه خــدا كـن شفيـع خويشتـن امـام رضــا كن
طلــوع صبـح صادق چون اثر كرد مــؤذن مـرد و زن را با خبـر كرد
دو بـاره رو به در گـاه خــدا كـن نمــاز واجـب خـــود را ادا كـن
از آنجـا پـس بـرو نقـل مكـان ده پيـام مـا بـه پيـش ايـن و آن ده
بـــرو در جـايگــاه انتشــارات بــرو پيـش مـديــر اطـلاعـات
بــرو از جـانـب مـا درد دل كـن همـه گفتــار مـا را منتشـر كـن
بگــو آبيــز افتـاد از نظــر دور ز غمهـاي زمـانـه گشتـه رنجـور
بُد او مشهـور بر آبيــز زيـركـوه نهــاده سـر بــروي دامـن كـوه
دو چشــم روشـن او دو قنـاتـه كـه در سـر بـاقيــات الصالحاته
اگــرچـــه آب بـازارش روونـه اميــد مـــرد و زن آب كلــونـه
دو ابـرويـش دو تا خـال سيـاهه در ابـروي يمينـش بـوسـه گـاهه
بــراي بــوسـه گـاه اهـل تقـوا بصــورت دارد او خــال مسيحـا
هـزيـره كـه مـزاري از قـديمـه عـلاءالـديــن آبيـــزي مقيمـه
حــدود بــاغ خـانـه گــردن او ســر او استـــواره بــر تــن او
قنـات بــاغ آنــي هسـت بينـي ولـي خشكـه در او آبــي نبينـي
دلــي خـالـي زكبـر و كينـه داره درخـت ســرو روي سينــه داره
سه تا مسجـد كه درمعني چو قلبـه سـر ده و وســط پـاييــن قلعـه
جـلال آبــاد بـاشــه فاضـلابـش خـدا داده خـدا كــرده جـوابـش
بگــو آبيــز مـا امّ القـــري بـود نيابـت از حكـومـت در سـرا بـود
سـراي خـان گـــواه ايـن بيـانـه عيـان باشد چـه حاجـت بـه بيانه
دمـي ميـر ممد و ميـر مرتضي بود سپس مير عبد الله يش كد خدا بود
در او يـاور بـد و ميـر حاجي عباس ولي افسوس شيطان كرد وسـواس
هـم اكنـون انـدريـن دور و زمانـه كـه داده دسـت اين و آن بهـانـه
شتــر را در قفــاي خـر كشيدنـد ذكـور و نـاس دو يـاور كشيـدنـد
بدهـداري ســر مــا گـرم كردنـد بـدينگـونـه دل مـا نرم كـردنـد
دمـاغ ايـن و آن را چــاق كـردنـد به حيلـه روبهـي در بــاغ كردند
كلاغـي را پـي بلبـــل گــرفتنـد تعفّـن را بـه بـوي گــل گرفتنـد
حالا بـر حـق آبيــز گــل آبيـــز شـده روبـاه بـا شيــري در آويـز
از اينـرو انـدكـي دل كــور گشتـه رمق از دسـت و پايـش دور گشته
ازيـن نـاراحتـي بر خــود نيــاورد به پيش خويشتـن فكـر دگـر كرد
كـه اصـل كــاردر فرهنــگ باشـد از اين تا آن دو صد فرسنـگ باشد
بلي آبيــزدلـي چــون سنـگ داره كه صد سال مدرك فرهنــگ داره
دمـي كه شـوكت آبــاد و قهستـان روان شـد كودكانـش به دبستـان
در آن ايـام آبيــز هــم بپـا شـد دبستـان منـوچهــري بنـا شـد
دگر عبد الحسـن ترك سخـن كن سخـن كـوتاه در ايـن انجمن كن
1374 شمسي
************