وقفها چه شد
اي كه مي گويي زما برگشتـه بخت از چه اندر باغ مي خشكد درخت
قصّـه مرغ و سليمــان خوانده اي گفتـه هد هد بگــو بشنفتـه اي
آن دميكه شد سليمــان در غضب تا نمايــد هدهدك را خـود ادب
اين خبر را هد هد كوچــك شنيد خـم به ابرويـش نيـاورد و پـريد
گفـت بـا يـاد خــــداي لايـزال خـاك وقفـي آورم بـا پــر و بال
مي تكـانـم روي قصـرش بال و پر قصـر او خـود مي شـود زير و زبر
حال مي گويي كه خشكيده درخت راست مي گويي زما برگشته بخت
آب وقف كـرق سنـگ از يك طرف مير طا با چشـم تنگ از يك طرف
قلبهـا گـرديـده تاريـك و سيـاه وقفها گم گشتـه باريـك است راه
كلّـه مـا رفتــه تـــوي لاك مـا مال وقف اسـت داخـل امـلاك ما
خيد هـاي وقـف كشمـان گم شده حق فرامــوش از دل مـردم شده
فاش ميگـــويم نـــدارم واهمـه خود بـود هشـداري از بهــر همه
طول و عـرض خيد هـا رفتـه كجا جاده هـا بـاريـك گرديــده چرا
كو زميـن وقـف طــاق پاي علـم ياد مـي داري كه بـوده چنـد قلم
كو زميـن وقـف جـاي پاي شبيه كو زميــن وقـف تــك فتحعلـي
كو زميــن وقـف بهــر پيشنماز كو زميـن و راه زيـــر خيـد دراز
طول و عـرض خيـد ره رفته كجا بهـر چــه بـاريـك گرديـده چرا
وقف يعنـي درتوقف مانـدن است در مسيـر خويش تنها ماندن است
وقف يعني مانـدن در جاي خويش از طريق خود نه پس گردد نه پيش
ملكهاي وقف توي كشمان چه شد چهارده متـر راه قبرستـان چه شد
مرده اي كه مـي رود زيـن رهگذر بهــر مـا و تــو بـودزنـگ خطـر
گر چـه او را مـي برنـدي با شتاب ليـك دارد بـر مـن و تـواو خطاب
گويـد اي بيچـاره ذلّـت تا بـه كي ديده واكن خـواب غفلـت تا به كي
تا به كـي در فكــر دنيــايي چرا بيخبــر آخــر زفــردايـي چرا
از مـن و تابـوت مـن عبـرت بگير همّتـي كـن راه قبـرت را مگيـر
كز همين راهي كه مـن كردم عبور دست خالـي مي برندت سوي گور
بيـن كزيـن دنيـاي پر رنج و مهن نيست مالي همرهـم جز يك كفن
گر چـه ياراننـد خاطـر خـواه من تا لـب گورنـد همــه همـراه من
بعضـي از بهـرم گريبــان وا كنند چنـد روزي بهــر من غوغا كنند
بعـد انـدي مــي روم از يـادشان خاطراتـي مانـده از فـريادشـان
همــره مـن هيـچ از امــوال من آنچـه همـراهـم بـوداعمـال من
گر نباشـد نيك خـود اعمـال من واي بـر حـال مــن واحـوال من
آنچـه لازم بــود گفتــي بـر ملا بهر خود عبد الحسـن فكري نما
شعر : استاد غلامحسن عبدالله زاده





در نظربازی ما بیخبران حیرانند من چنینم که نمودم؛ دگر ایشان دانند