نمایی از آّبیز

کربلایی غلامحسن یاری آماده برای کاشت بادام خاکی
۲۷/۱۲/۸۸

کربلایی غلامحسن یاری آماده برای کاشت بادام خاکی
۲۷/۱۲/۸۸
مرد کور
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید.
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

![]()
چهره خندان حاج رمضان غلامحسینی
دیدن این منظره در هوای پاک اسفند ماه پس از باران دل هر بیننده ای را شادمی نماید اگر چه صاحب باغ باشد
باران رحمت
تاریکی شب می رود ، نوری ز مشرق می رسد
آیـد طلـوع صبحدم،خورشید پیـدا مـی شـود
ابری سیاه و نیلگـون ، از قبله می آیـد برون
در لابـلای آسمــان بـاران مهیـــا مـی شـود
با امـر رب العالمیـن ، باران ببارد بـر زمیـن
از جـویبـار قطـره ها، سیلاب پیـدا مـی شـود
از شبنم باران زمین، کایـد به صبـح واپسین
از شبنم صبـح مبین، شاداب صحـرا مـی شـود
از لابلای خاک و سنگ، آید برون گل رنگرنگ
خوشرنگُ خوشبویُ قشنگ، وقت تماشا می شـود
************
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()