زن بگیر
با تـو دارم گفتگـویی سـر بسر در خصــوص زن گـرفتـن ای پسر
تا نگردیـدی از این ویرانـه سیر زن بگیـر و زن بگیـر و زن بگیــر
زن بود چشم و چرا غ خانـه ات روشنـی در خانــه و کاشـانـه ات
همدم و همـراز شـوهر زن بود حافظـش از دیــو اهـریمـن بـود
زن انیس و مونـس شبهـای تو همنشینـی در شـب یلــدای تـو
در حقیقت زن تسلّای دل است بی وجودش زندگانی مشکـل است
زن تـرا بـالا و بـالا مـی بـرد تـا بـدنیــای مسیحـا مـی بــرد
می گذارد تـاج عـزّت بر سرت خلعـت تقـــوا نمـایـد در بــرت
زن امیـــد و آرزوی زنـدگـی می دهـد بــر زنـدگـی بالنـدگی
زن بگیـر و زندگی را شـاد کن خانـــه دل را بیــا آبــــاد کـن
زندگی دارد رهی پر پیچ و تاب گـاه کنـدی دارد و گــاهـی شتاب
زندگی یعنـی ادب یعنـی حیـا زندگـی یعنـی اطـاعــت از خـدا
زندگی یعنـی کمـال معـرفـت در جهـان بـــودن بــرای آخرت
زندگی یعنی که خود بشناختـن خویش را در محضر حــق داشتـن
با درون خود اگر کردی مصــاف زندگی دیگـر بـود همـوار و صـاف
زندگی یعنـی محبّــت داشتـن شادمـانـی بهــر همسـر خواستن
زندگی یعنی که در صلح و صفـا زندگـی یعنـی کـــه دوری از جفا
زن چــو آوردی درون خانـه ات کـن مهیّـا غیــرت مــردانـه ات
غیر از این گر هست شرّ زن ببین زن بگیـر و دیـو اهریمــن ببیـن
در درون خـانـه غـوغـا می کند قطـره ای را مثـل دریـا مـی کنـد
صاحـب دردی بیــا درمان بگیـر زن بگیـر و درد بـی درمـان بگیـر
روز تا شـب غرولنـد و قیل و قال در درون خانه جنگ اسـت و جدال
هر چه گـرخواهش کنی و التماس کی شوی ازچنگ این شیطان خلاص
جز سکوتت نیست دیگر چاره ای دم زنــی بــار دگـر بیچــاره ای
زندگی دیگــر مطیــع امـر زن بعد از این دیگـر نمی گویـی سخن
زندگی دیگـر تمامـش درد سـر زندگـی دیگـر همـه خــون جگـر
مرداگرکم رتبه شد عارش کم است پیـش پـا افتـاده مقدارش کم است
زن شود بر پشت این شوهر سوار بـار سنگینـی بــود بــر روی بـار
مـرد بایـد مـرد باشـد استـوار زن عفیـف و پـاکـدامن خـانـه دار
قصه را کوتاه کن در ایـن سخـن لب فـرو بنـد از سخن عبدالحسـن
تاج بر سر می کنـد زن می کنـد خاک بـر سـر می کند زن می کنـد
در نظربازی ما بیخبران حیرانند من چنینم که نمودم؛ دگر ایشان دانند