جمعی از مردم آبیز لحظه سال تحویل در سرقبرستان


بر دم دير مغان رفتم و خود جوش شدم
بزمين خوردم و با خواب هم آغوش شدم
انـدر آن عالم رؤيا كـه دل آرام گـرفت
ديدم از قافلـه وامانـده فرامــوش شدم
لاجرم خانه نشين گشتم و از خود بيخود
ساعتي با خرد و هـوش هم آغـوش شدم
ديدم از يار همانگـونه مـرا هست اميـد
كه ز اغيارشنيـدم سـر و پا گــوش شدم
در نهانخـانــه دل تا كه نظـر بنمـودم
ديده وا كردم و لب بستـم و خاموش شدم
آنقـدر در نظــر يار بـدم خوار و حقير
كه ز خود گم شده انـدر طلب هوش شدم
مي ندانم كه در آن حال چه شـد تا ناگه
پيش ماتم زدگان رفتـه سيـه پوش شدم
با ش عبدالحسـن آرام كه از لطـف خدا
نه جنون دارم و نه خود بري از هوش شدم
شعر از استاد غلامحسن عبدالله زاده